می رقصی و می رقصند شن های بیابان ها*
دف می زند امشب، دف، خنیاگر طوفان ها
می لرزی و می ریزند از دوش تو شب بوها
می چرخی و می پیچند با عطر تو ریحان ها
ماران بیابان را در چنبره خشکانده است
این نرمش بازوها، این شعبدۀ ران ها
شهریور عریانم! تهدید کدام آذر
پوشانده تنت را در شولای زمستان ها؟
بیرون بزن امشب از پیراهن ابریشم
عریان شو و پروانه، پروانه و عریان، ها
ای نام سمرقند از آوازۀ لب هایت!
آوارۀ چشمانت تبعیدی یمگان ها!
............................................................................................
* وقتی دل شیدایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها
"سعدی"
و نقد آقای بهرامی بر این غزل را در اینجا بخوانید.
نیلوفران از بستر مرداب برخیزند
امواج دریا را بشوران تا بیاشوبند
گرداب در گرداب در گرداب برخیزند
با خنده هایت باز جادو کن پری ها را
تا چون زنی دیوانه در مهتاب برخیزند
موهایشان را دست باد صبح بسپارند
آهسته از زیر پتوی خواب برخیزند
خم کن سرت را تا به شوق بوسه هایت باز
این دختران تا کمر در آب برخیزند
قدیسه های معبد شب با تماشایت
از زهد برگردند و از مهراب برخیزند
ازابرها بیرون بیا تا بچه ماهی ها
با دیدن عکس تو در تالاب برخیزند
نگاهت طعم باران های بادآورده را دارد
که بعد از سالها بر سرزمینی خشک می بارد
شبیه دارویی که روی زخمی کهنه بگذارند
اگرچه حرف هایت گاه روحم را می آزارد
ولی من باز هم مثل کویر تشنه ای هستم
که بی تاب است تا خود را به بارانِ تو بسپارد
ترک های دهان واکرده در این خاک بسیارند
تویی، تا لطف خاصت دست بر زخم که بگذارد...!
تو هر ساعت به سمتی می روی، ای ابر! بیخود نیست
دلم می لرزد و دست چپم اینقدر می خارد*
انار نوبری! هر میهمانی می رسد از راه
تو را می خواهد از ظرف بزرگ میوه بردارد
---------------------------------------------------------------------------------
* می گویند خارش کف دست چپ، نشانۀ از دست دادن چیزی گرانبها در آیندۀ نزدیک است.
اما قبل از آن، از همۀ دوستانی که برای پست قبلی وقت گذاشتند و مرا از نظرات خود بهره مند
ساختند، تشکر می کنم.
تا پرده را پس می زند انگشت بی خوابی
رد می شوند از آسمان شش هفت مرغابی
یاد تو می ا فتم که می گفتی چهل سال است
شب ها کنار یک درخت کاج می خوابی
-" شب ها هوا زیر درخت کاج سنگین است!
من رختخوابم را همین جا توی مهتابی..."
یاد تو می افتم... ( چقدر این خانه تاریک است!)
یاد تو می افتم... تو و آواز سیما بی-
نا و صدای قل قل و قلیان و عطر چای...
شب های تابستان وآن... آن فرش عنّابی...
بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟
افتاده از سقف جهان یک کاشی آبی!
هنوز اين آسمان آلودۀ پرهاي كركسهاست
و از خون تو تر، دامان خشكي ها و اطلسهاست
جهان تشنه است، ماه آسمان تشنه است، اما آب
هنوز آن سوي دست بيعت خشكهمقدسهاست
چنان پاشيده از هم نقشهاي روزگار انگار
زمين يك كاشیِ افتاده از طاق مقرنسهاست
در آن سو گربهرقصاني شاميهاست و اين سو
شترها پاي ميكوبند و ميدان دست ناكثهاست
كجايي اي سمند كوهها در زير پايت پست!؟
پس از تو هر غزالي طعمۀ منقار كركسهاست
به دنيا برنگرد اي ذوالجناح تشنه! در اين عصر
اگر آن روزگار شمر بود اين عصر اشعثهاست
درختها همه عريان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نيامدي و نچيدي انار سرخي را
كه ماند بر سر اين شاخه تا زمستان شد
نيامدي و ترك خورد سینۀ من و ... آه!
چقدر يكشبه ياقوت سرخ ارزان شد!
چقدر باغ پر از جعبههاي ميوه شد و
چقدر جعبۀ پر راهي خيابان شد!
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برايت آسان شد!
چطور قصهام اينقدر تلخ پايان يافت؟
چطور آنچه نميخواستم شود، آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشك شد، افتاد
و گوش باغ پر از خندۀ كلاغان شد...
مجموعه " از ماه تا ماهي" هم در بخش كلاسيك جزو نامزدهاي دريافت جايزه است.
جلسهً نقد و بررسي اين مجموعه، روز دوشنبه 23 آبان، ساعت 4 بعد از ظهر در دفتر شعر جوان، واقع در خيابان شهيد كلاهدوز (دولت سابق)، نبش خيابان شهيد نعمتي، برگزار ميشود.
ديگر نامزدهاي دريافت اين جايزه عبارتند از:
"گوشهاي در اصفهان" سرودهً جواد زهتاب
"بر يادگار قمري همخون" سرودهً علي عباسنژاد
"بيحواسترين زن دنيا" سرودهً منيره حسيني
"عكاس دورهگرد" سرودهً حامد رحمتي
"مردن به زبان مادري" سرودهً روجا چمنكار
"مشتي سنگ ميان سطرها" سرودهً هاجر فرهادي
و
.
.
.
بلأخره مجموعهً شعر "روزهاي آخر آبان" به بازار آمد!
با سپاس از سرعت عمل و خوشقولي انتشارات سوره مهر، منتظر دريافت نظرات دوستان دربارهً اين مجموعه هستم.
صحرا ز خاطر برده چک چکهای باران را
پر کرده ریگ و ماسه ذهن این بیابان را
هر روز سوگ یزدگردی یا سیاووشی
لعنت کند پروردگار افراسیابان را
هر شهر را یک رود خاموش است و هر ده را
دریاچه ای خشکیده و هر کوی و میدان را-
فوّاره ای خوابیده در حوضی پر از جلبک
هر خانه ای در انتظاری تلخ، باران را
ای خاک دریادل! چرا چیزی نمی گویی؟
بر لب بیاور بار دیگر اسم طوفان را
زاینده رودت را بگریم یا ارس را، یا
دریاچۀ چیچست* و هامون یا پریشان را؟
کیخسرویی کو تا که برخیزد که بنشاند
بر هفت سال خشکسالی مُهر پایان را
کو ابر باران آوری تا پرسیاووشان
گلدان کند این دشت بیزار از زمستان را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نام باستانی دریاچۀ ارومیه
به مناسبت اول مهر، سالروز تولد استاد محمدرضا شجریان:
می شود یک روز ای جنگل! خزانت بگذرد؟
صبح از بین درختان جوانت بگذرد؟
باد با چینهای ریز دامنت بازی کند؟
آفتاب از لابلای گیسوانت بگذرد؟
پاسبانها غنچۀ لبهات را بو میکنند
تا مبادا عشق، سهوأ بر زبانت بگذرد*
سرزمین مردگان تا قدر بشناسد تو را
سالهای سال باید از زمانت بگذرد
بگذریم ای جنگل خاموش که هر شاخه ات
تیر باید باشد و بر دشمنانت بگذرد
تیر را بگذار، در سربازی این سرزمین
جان آرش باید از فاق کمانت بگذرد
تا خداوندانه تندیسی بسازد از تو عشق
از دهان ارّه باید استخوانت بگذرد
--------------------------------------------------------------------
*دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
" شاملو "
وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...
ملّافه های گلبِهی چارخانه را....
حتّی کتاب حافظ و گلدان روی میز
روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...
وقتی قرار نیست بیایی برای کی
این روژهای صورتی دخترانه را؟...
اصلا خودم در آینه کوتاه می کنم
موهای خیسِ ریخته بر روی شانه را
با گریه پاک می کنم از روی صورتم
این خطِ چشم مسخرۀ ناشیانه را
من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو
دیگر چطور گرم کنم آشیانه را؟
یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی
حالا که نیستی در و دیوار خانه را...
پلك بر هم مي زند زن خوشۀ انگور را
مرد با مضراب مي بوسد تن سنتور را
رقص مي پيچد به پاي زن كه زود افشا كند
رازهاي در حجاب پيرهن، مستور را
رقص مي چرخاندش هر بار و ديگر مي كند
طيف هاي رنگ جاري در تن منشور را
باد راهي مي شود وادي به وادي مي برد
نغمه هاي خفته در پيراهن ماهور را
بعد هي باران و باران...بعدها باران نوح...
بعدها برقي كه روشن كرد كوه طور را...
بعدها احرام پوشان ابرها گرد آمدند
بعد چرخيدند و چرخيدند كوه نور را
باد پنهان كرد روزي در شكاف سنگ ها
تكۀ پيراهن يك دختر مغرور را
روزي اما مرد در ماهور پيدا مي كند
ساقه هاي نازك ريواس نيشابور را
متاسفانه با وجود قول های مکرر ناشر، کتاب «روزهای آخر آبان» به نمایشگاه نرسید.
از همۀ دوستانی که برای تهیۀ کتاب به انتشارات سورۀ مهر مراجعه کردند عذرخواهی می کنم و منتظر نقدها و نظرهای دوستان دربارۀ «از ماه تا ماهی» هستم.
و یک غزل از کتاب «از ماه تا ماهی» :
خورشيدي و سيارهها پروانهات هستند
منظومهاي از ماهها ديوانهات هستند
ماهي و در روي زمين چشمان بسياري
دنبال آن لبخند معصومانهات هستند
ميخواهمت، آرام، چون نيلوفراني كه
خاموش در استخر پشت خانهات هستند
يا مثل برگي كه ميافتد روي موهايت
وقتي ملايك شبنشين شانهات هستند
شايد فقط خواب و خيالي... شايد، اما باز
آه اي پلنگ ماهها ديوانهات هستند!
حتي اگر افسانه باشي باز هم مردم
محتاج باور كردن افسانهات هستند
دو مجموعه غزل از من در نمایشگاه کتاب:
« روزهای آخر آبان »، انتشارات « سورۀ مهر»
و:
« از ماه تا ماهی »، انتشارات « فصل پنجم »،
سالن ناشران عمومی، راهرو 20، غرفۀ 24، غرفۀ نبش.
...و يك غزل:
براي عطر ريحان و صداي ني هومان صفائي
هر شب براي برههاشان در بيابانها
اي مهربان شانههايت زير پيراهن
اي كاش دنيا دشتي از گلهاي وحشي بود!
-------------------------------------------
* قزغان: ديگ بزرگ مسي
زاینده رود و گنگ و دانوب از تو می نوشند
هر روز شریان های عالم از تو می جوشند
گنجشک ها از جای جای نقشه می آیند
از چشمۀ زیر گلویت آب می نوشند
یک سال سرما می خورند آلوچه ها هر وقت
شال و کلاه دستبافت را نمی پوشند
تنها تو می دانی چرا مردان کوه اینقدر
از صبح تا شب سر به تو دارند و خاموشند
تنها تو می فهمی حواس دختران پرت است
هر صبح شیر گوسفندان را که می دوشند
شاید تو هم مثل من از ییلاق می آیی
ایل و تبارت سارهای خانه بر دوشند
شاید تو را هم مردهای قریه ات یک شب
پای بدهکاری به یک خان زاده بفروشند
***
فعلأ که در شعر من آهوهای چشمانت
در برف ها هم بازی یک جفت خرگوشند
در یک غروب دلنشین و سادۀ گهگاه-
با چای لاهیجان و آواز بنان همراه،
با گیسوانی خیس از باران فروردین
با شال سبز دستباف و دامنی کوتاه
چشم انتظار کفش های قهوه ای بودم
چشم انتظار یک سلام گرم خاطر خواه
آمد ولی پیراهنش رنگ زمستان بود
پیچید در گوشم صدای ناله ای جانکاه
چیزی به دستم داد و مثل توده ای از مه
رد شد، ولی سرما... ولی سرمای آذر ماه...
هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی...
هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی...
حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...
از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی...
حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم...
نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی...
من آخرین نسل از زنان عاشقی هستم
که اسمشان را راویان قصّه ها گاهی...
من آخرین مرغ جهانم، آخرین گنجشک
که در پی افسانۀ سیمرغ شد راهی
***
حالا بگو در ظلمت جنگل چه خواهد کرد
شاهین چشمان تو با این کفتر چاهی؟
نگاه ها همه درياچههاي هامون است
و دست بر دل هر كسگذاشتي، خون است
خدا به خلوت سینا گریخته ست و باز
عصاي معجزه در دست هاي قارون است
و چشم من پي بيتالمقدّسي كه تويي،
به دوردست ترين تپّه هاي صهيون است
هنوز مردم دنیا تو را نمی فهمند
هنوز عشق، همان «پوستین وارونه» است
ببین! به خشک ترین جای نقشه افتاده ست
زنی که مادر زاینده رود و کارون است
تو آسمان منی، من کبوتری شده ام
که شعر روی لبش شاخه های زیتون است
به عاشقانه ترين شيوه دوستت دارد
كسي كه هر چه ندارد، به عشق مديون است!
تو ریختی عسل ناب را به کندوها
به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها
شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد
و روی شانۀ من ریخت موج گیسوها
تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی
و صبح سر زد از لابلای شب بوها
و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند
و پیش هم که نشستند آلبالوها_
تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید
صدای خندۀ خلخالها، النگوها
و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد،
رها شدند در آرامش تنت قوها
***
شبیه لنج رها روی ماسه هایی و باز
چقدر خاطره دارند از تو جاشوها
تو نیستی و دلم چکّه چکّه خون شده است
مکیده اند مرا قطره قطره زالوها
«فروغ» نیستم و بی تو خسته ام کرده ست
«جدال روز و شب فرش ها و جارو ها»
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ای
پلنگ وحشی من! خوش به حال آهوها...
